تبليغاتX
دالان سکوت

مفهوم تنهای


aslan nmidonam chi begam o che jori begam fagaht mese divone ha daram boghzamo jelo masume khafe mikonam.fekr mikone daram ba mohamad chat mikonam k in jori bi tabi mikonam,vasatash goft k taraf behet chi mige k in jori daghonet karde k in ghad bad hali? ama fagaht ba urojam.

nmidonam che jori in ghad daram azabesh midam k khodam ham nmifahmam.ama engar dige tahaamolam barash khili sakhte.

nafahmidam che jori shod k baz delkhori b vojod omad,in 2,3 rozi k nabod dashtam divone mishodam az nabodanesh.khili baram gahbele ehterame.khili b bodanesh ehtiyaj daram o adat kardam.begzare k chi goftam o chi goft.behesh hagh midam k dige natone tahamolam kone,ama khodaish bazi ahrfash hamchin delam ro misozone k kam miyaram chi begam.tu in ozaye k bara khodam o mohamadam doros kardam hameye omidam b uroj bod.

bazi moghe ha az bas bi tab misham dos daram behesh begam k che azabi dare rohe bad bakhtam.ama delam nmiyad bahash darde del konam.

fagaht sai mikardam k ba vojodesh arom besham,che gahd dos dahstam bahash az mohamad harf bezanm

az in k to khone che jori azabam midan,ama nashod nakahstam,engar fagaht behehs nish o kenayze zadam k in jori shod.

goft in chand shab az amd nayomadam o che gahd delam sokht bara delshorehaye k barsh dahstam k nakone chizish shode bashe!!!!

 

azash khatsam k zangam bezane ama gahbol nakard o in bare 2 bod k in jori kar o chegahd behem sakht gozahst

 

khili hese hegharat kardam.badesh khast k bere , khastam k bemone ama namond o bi babay man raft!

bad zang zad o goft k zang zadam k azam narahat nashi o vaghti azash dalil khatsam baz bi khodafezi ghat kard.barash zang zadam o vaghti esrar kard yeho zire lab goft AJAB ADAMIYE!!!on moghe  yade on dokhtari oftadam k  az tarafe mojtaba b mohamad zang zad o man hes kardam k chegahd shabihe on dokhtar FAHESHAM k ye pesar in jori az bodanam kalafas

badesh dobare on shod baham o in bar nmitonestam k bahash harf bezanm az ye taraf khili khob tahghiram karde bod az tarafi halat tahavo o tars az tashanoj bod baham

vasatasham  k man rftam wc dahstam bala miovordam k babay dade bod o rafte bod

tamame galom engar chagho chagho shode.hata hosele nadaram bekhonam bebinam  k chi nevehstam

dos daram kenare id m benevisam delam hobab mikhad!!!!!!!!!!!!!

 

kashki yekam behtar bodam k mitonest tahamolam kone

 

dige motmaen shodam k dare behem tarahom mikoen vagar na 1 mine dige ham baham on nmishod

 

doa kon betonam az in b bad bahahs on nahsam fekr konam in jori on rahat tar bashe

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 4:26 نويسنده ساقی


حتي يه ذره هم از حسم به محمد كم نشده اما حرفاي كه این 2.3 بار زد اونقدی برام سنگین بود که هنوز نتونستم با خودم کنار بیام

با ابن که رو هم رفته 10 دقیقه هم نشد اما حس می کنم هنوز.............دیگه از زنگ زدن بهش  واهمه دارم.کاشکی هیچ موقع پولا رو

براش نمی فرستادم.این روزا چقد از خودم بیزارم.

هنوز همه منو مقصر تصادف پارسال میدونن و چه عذابی داره این حس من.وقتی آقا هادی حرفش رو میزنه انگار از تو گر میگیرم

و خنده بقیه آتیشم میزنه!

چرا تو زندگی من هیچ چیز سر جاش نیست­؟

عروج ازم دلگیره و درست حسابی نمیدونم چرا.اینا بود اولش

عروج: Hanozam sharikam nemikoni

: to vaghan emshab halet khob nist

عروج: Vaghan,?

من: to khodet gofti sharik beshim

من: goftam bashe

من: gofti nabahsi

من: goftam nabahsi

من: hala migi bahsim

من: bazam migam chahsm

عروج: Kari nadari?

سعی کردم نره اما نشد.دیشب هم انگار قبل از من اومده بود و نشد که با هم حرف بزنیم.فکر میکردم هنوز ازم دلخوره که نیومده

ولی امروز ساعت11.40 بود که زنگم زد و فهمیدم که اومده بود و من نبودم.نمیدونم چه مرگم شده بود که سرد بودم.نمیدونستم خوشحال باشم که زنگ زده و فهمیدم که حالش خوبه یا ناراحت باشم که چرا موقعی که اونشب خواستم زنگ بزنه خواسته ام رو رد کرد.

شایان قول شنبه رو داده. نمیدونم اگه فردا هم درست نشه چه بلایی سر محمدم میاد!!!!!!

خدا کمک کن

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:40 نويسنده ساقی


ديشب و امروز بد جوري با بابا درگير شدم.همه ميگن  به خاطر اينكه سنش رفته بالا بهونه گير شده.اما همه بهونه ها چرا گير من مياد؟ديشب عروج زنگ زد به محمد و بعد گفت كه فردا قرار هم رو ببينن..............
هنوز پولا نرسيده.جريان پولا داره داغونم ميكنه.
معصومه ميگه همه انگشتات ورم كرده و كبود شده بسكي پوستشون رو كندي و ناخنات تيكه تيكه كردي!
اسما امروز رسيد كربلا و من عصبي تر از هميشه شدم و هيچ جوري نميتونم تخليه كنم اين روح لعنتي رو.
دارم از تو ميسوزم
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:48 نويسنده ساقی


اوضاي عروج بهتره.فردا بچه رو مرخص ميكنن.وقتي فهميدم خيلي خوشحال شدم .يه لحظه همه ناراحتيم يادم رفت.
امروز زودتر از هميشه منتظرش بودم.اصلا حالم خوب نبود,باز همه بدنم بي حس ميشه.نميدونم چه مرگمه!!!از بس كرخ بودم يكم سرم رو ميذاشتم رو كيبورد يكم ميزاشتم رو بازوم كه بتونم سر كامپيوتر بمونم.تا اومد پدرم دراومد...........
كلي سعي كردم كه شاد باشم و شادش كنم.ولي وسطاش خراب كردم
اونقدر مسخره بود كه نفهميدم چرا ناراحتش كردم.يعني نفهميدم سر چي و چه جوري
اما بعضي حرفاش خيلي دلم رو سوزوند.شايد همون حرفاي هميشگي بود  اما اين بارم نتونستم صبوري كنم.
من بر عكس اون هيچ اصراري براي فهميدن و شناخت آدما ندارم.
گفت دوست دارم اذيت شي.ديگه فرق حرفاي جدي و تيكه اش رو نميفهمم
دلم براي اون حباب قبليه تنگه
دوست دارم به هيچي فكر نكنم
فكر اينكه شايان دورم زده داره ديوونم ميكنه
خدا هر چي ميشه بشه فقط محمدم باهام سرد نشه همين
+ تاريخ جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:58 نويسنده ساقی


گيجم نميدونم چيكار كنم.عروج ,حال و روزش نگرانم ميكنه
اين خطاي آشغال ايران شده غوز بالا غوز تا مياد يا تاخير داره يا مدام قطع ميشه اين جوري بيشتر كلافه ميشه.
جرات ندارم چيزي در مورد تصادف ازش بپرسم.ميترسم از ايني كه هست بدتر بشه.از وقتي كه بيدار ميشم ياهو رو روشن ميكنم و زل ميزنم به صفحه تا بلكه بياد و بهتر شده باشه.
از اينكه اينقدر بي عرضم كه نميتونم كاري براش بكنم داغونم.
كاشكي تو اين وضعيت اينجوري نميشد.حس ميكنم خيلي ضعيفم به درد نميخورم
تو اين10روزي كه اومدم فنلاند صداي محمد رو نشنيدم.اين بار خط بابا هم ايران رو نميگرفت.اين بيشتر عذابم ميده كه خط داره كه بهم زنگ بزنن اما من نميتونم زنگ بزنم..........
ديشب با هزار ترفند تونستم خط بابا رو باز كنم و با هزار اميد و شوق كه بعد از اين همه وقت ميخوام صداي محمد رو بشنوم زنگش زدم.
صداش  گرفته بود.خوب فهميدم كه از شنيدن صدام خوشحال نشد و چه عذابي  كشيدم اون لحظه..........
گفت خوبم و مشكلي ندارم فقط از دستت ناراحتم.نتونستم تحمل كنم و قطع كردم.دوباره زنگ زدم.
گفت هنوز پولا به دستم نرسيده,گفت من كه ارث بابام رو ازت نخواستم.چقدر بهت گفتم كه نميخوام به اصرار تو رفتم پروندهها رو راه انداختم,به اميد اينكه چند روز بعدش پولش رو ميدم.
محمد اصلا فكر نكرد كه با اين حرفا چه بلاي سرم اومد
حق باهاش بود و من در جواب اين حرفا فقط تونستم بگم محمدم ببخشيد ولي تو رو خدا اعتمادت رو بهم كم نكن!!!!!!!!!!!!
+ تاريخ جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:36 نويسنده ساقی


اي كاش ميدونستم چمه و چرا...
من خودم و اينجوري دوست ندارم.اين كيه كه پرخاش ميكنه؟چرا دا ميزنه؟چرا مدام انگشتاش خونيه؟چرا به جاي اينكه دريا رو ببينه روزاي نحس ايران جلو چشماشه؟
دلم ميخواد باز همه از صبرم عاصي بشن.يادش به شر ليلا از اينكه ميديد من چي ميكشم و دم نميزدم گريه ميكرد و طاقت نمياورد.

چي تغيير كرده كه يهو به حد انفجار رسيدم!!!!!!
دوست دارم همه چي رو مثل آوار سر يكي خراب كنم تا شايد اين روح سرگردون آروم بگيره!
دلم ميخواد باز محمدم رو ميديدم .به1000بدبختي ميخندوندمش.تا ميخنديد من مثل يه تيكه سنگ بي حركت ميشدم.اون خندهها چي داشت كه محو ميشدم.
چقدر دلتنگم كه يه بار ديگه دستاش رو پرستش كنم. واي چه لذتي داشت ديدن دستاش.خدا نياز دارم چشماش رو.محمدم رو ازم نگير.


نميدونم اين روزا بودن عروج كمك بهمه يا ترحم؟
باز يه وب ديگه شروع كرديم,اولش كه با وحشي گري من شروع شد خدا آخرش رو به خير بگذرونه.
اين روزا خيلي عذابش ميدم .اما اصلا اينو نميخوام
دوس ندارم نفرينم كنه بيشتر از اون دوس ندارم با ترحم كنارم باشه

+ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:32 نويسنده ساقی


چرا اينوقت شب بام اينجام؟ياد اسما و فاطمه افتادم.ياد روزاي كذايي ايران.گريه هام تو اتاق(پاتوقم)انگار سهم پاتوق از روحم فقط غم و گريه هامه.چه نگاهاي رو تحمل كردم و دم نزدم.فاطمه اي كه هميشه حكم خواهر با منطقم بود.با نگاهش فقط يه چي رو فرياد ميزد.تنفر.
اسمائ  كه هميشه به جاي مامان برام سختگيري ميكرد.نگاهاش و حرفاي كه بهم ميزد فقط ميگفت اي كاش برنميگشتي!
چقدر دوست داشتم  مثل قبلنا قلقلكش ميدادم
چقدر دلم ميخواست براي عقدش سنگ تموم بزارم ,ولي چقدر تو اون جمع7نفره احساس غريبگي ميكردم.
اون روزاي كه مامان ساز برگشتن زده بود چقدر دلم شكست وقتي اسما گفت اگه مامان برگرده من ديگه نميام و با علي به هم ميزنم.يعني نه من نه بابا نه حتي علي اونقدر ارزش نداريم براش.حالا من هچي كه8سال همدم هم بوديم.بالا هبچي كه8يال از دوريش گريه مبكرد.ولي علي كه شوهرشه!!!سايه بالا سرشه!اميد يه عمر زندگيشه.
آخ كه بعضي حرفا چه خوب دل آدم رو پاه پاره ميكنه!
به قول عروج آدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا اگه من آدم بودم كه اينا نميشد دل مشغوليام............
+ تاريخ جمعه ششم آذر 1388ساعت 4:31 نويسنده ساقی


امروز روزم خيلي پر تشنج بود.با بد بختي تونستم برم هاشتا!بابا هنوز بهم بد بينه سوغات ايرانه ديگه.
وقتي ميخواسم به شايان بگم جريان1.2 تا قرض رو,انگار داشت روحم رو محكم فشار ميدادن.خيلي برام سخت بود,خيلي عذاب كشيدم
هيچ كاري به لايئك بودنش ندارم.واقعا پسر خوبيه!بهم با تمام وجودش احترام ميزاره.به خاطر شخصيتمه كه باهام رابطه داره و با كمال ميل بهم كمك ميكنه.
اما با وجود همه اينا شخصيتم جوري شكل نگرفته كه از كسي همچين چيزي بخوام.جون به لب شدم تا گفتم بهش.
قبول كرد,يعني از اولش مطمئن بودم,ولي مي خواستم خيلي زود به دست محمد برسه ولي............
گفت10 برج(امروز26 بود)آجيم از سفر مياد ببينم ميتونه بده؟اگه نشه ميشه برا برج1يا2(ما الان آخر برج11 هستيم)تا گفت برج2 يخ كردم......
بدبختي تو اين مدتي كه خونه نيستم نميدونم محمد چي كار ميكنه
همه چي خيلي به هم ريخته.
از يه طرف ميترسم دير به دست محمد برسه از طرفي اضطراب فهميدن مامان و بابا رو دارم.از اون ور ميترسم تو پس دادنش به شايان گند بزنم.گند كه نه!دادنش رو ميتونم بدم اما دير يا زودش,كم و زيادش نگرانم كرده.هر چي باشه حق الناسه ترس هم داره اونم برا كسي که نه توانش رو داره نه تجربش رو!
اونم با اين اخلاقي كه محمد داره.غد بودنش كلافم ميكنه
بازم با شايان كلي بحث كردم,اديان.سياست.آزادي....واي كه تو اين شرايط دفاع كردن از عقايد چقدر اذيتم ميكنه!!!
آقا ناصر رو ديدم امروز.
يه دنيا گند شانسي پشت سر هم.بودنش.ديدنش.صداش.حس کردنش. چقدر حالم رو خراب ميكنه.ياد حرفاش ديوونم ميكنه.
دوست ندارم يادش بيوفتم.دوست ندارم در موردش حرف بزنم.

وقتي جريان رو با محمد در ميون گذاشتم.فقط گفت اگه بفهمم براي اين كار خودت رو يه اپسيلون به زحمت انداخته باشي ديگه اسمت رو نميارم!
اينو كه گفت انگار دنيا رو سرم خراب شد!!!!!!!!
اصلا توقع همچين حرفي رو نداشتم.دلم لرزيد,بد جوري هم لرزيد.
حالم بد شد بازم.بازم همه بدنم يخ كرد و سرم گر گرفت.دستام ميلرزيد.سينم درد ميكرد .و دستام عرق سرد ميكرد.
به عروج كه گفتم,گفت كه تو زنده ای?
دلم داشت از غصه حرف محمد و ترس كارم میمرد!
براي عروج حرف زدم و چقدر ترسم كمتر شد,ولي حس كردم كه چقدر روحم ضعيفه كه نتونستم اين مساله رو خودم هضمش كنم ...........
اين حس ناتوان بودن چيه كه مثل خوره داره روحم رو داغون ميكنه?

عروج بعد از شنيدن ماجرا خواست كمكم كنه و من اصلا اينو نمي خواستم.
من گفتم براش كه فقط مي خوام ترسم رو پشتش پنهون كنم از تنهاي تو  اين ماجرا واهمه داشتم.فقط همين!!

ميدونم و حس كردم كه حرفش يه تعارف به سبك آريایي بودن نبود! و واقعا جنم و مردونگي و مهربونيش بود كه اين حرف رو پر كرده بود.اما هنوز اونقدري فهم ته مرامم مونده كه شرايط عروج رو درك كنم.
اگه شايان هم مثل عروج شرايط تو ايران بودن رو داشت هيچ موقع ازش كمك نمي خواستم.
با اين وجود وقتي كه عروج پيشنهاد كمك رو داد.چه حس آرامش بخشي داد بهم
 حس كردم هنوز خدا لبخند ميزنه كه هنوز ميتونم به بنده هام امیدوار باشم!
2,3 روزي ميشه كه عروج حالش خوب نيست و مثل هميشه نميتونم كمكی كنم.
نميدونم چرا هميشه تمام تنشاي زندگي با هم مياد سراغ آدم?
محمد.بي پوليم.اوضاي خونه.رفتن وحشتناك ايران.خانم.عروج .فاطمه. اخراجم.....
خدا شاكي نيستما نزني فردا لت و پارمون كني!!!!!
حتما يه چي ميدوني ديگه.خوش باش و مراقب ايمان من هم باش!!!!!!!!

+ تاريخ جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:54 نويسنده ساقی


فكر مي كردم اينجا تنهام.اتفاقي عروج ديد اينجارو.مهم نيست آخه گفت ديگه نمياد. اگرم بياد خيالي نيست,چيز خاصي نوشته نميشه,يه مشت اراجيف به اميد ظهور معبودم!!!!!!!!!
استرس بيچارم كرده آخرش بابا كار خودش رو كرد.
nov28-oslo*** des 1.finland
تو اوج داغوني همه چي.اگه فردا پولا نرسه خيلي افتضاح ميشه.ميخوام1.2تا از شايان قرض بگيرم.اما هم روم نميشه هم تو اين وا نفساي بيكاري چه جوري پسش بدم. از طرفي جز اون كسي رو ندارم...........
اگه برم فنلاند بعدشم براي محرم آلمان....... واي خدا1ماه تو اين اوضاع تنهاش بزام؟؟؟؟چه جوري تحمل كنم چه جوري تحمل كنه؟
امشب نزديك بود بفهمه كه كورس نميرم.چقدر عذاب وجدان دارم.
از معصومه معذرت خواهي كردم كه بازم1 ماه بايد كارا و حرفاي بابا رو تحمل كنه
اخلاق منو ببينه و كلافه بشه از اين همه تغيير!!!
ناراحت شد از دستم.
امروز بعد از مدتها من و  آقايي سبك شديم.خوب بود برام.نياز داشتم.مراقب بودم زبونم نگيره و صدام عذابش نده.
به نسبت ديروز حالش خيلي بهتر بود.
ولي اين نفس تنگي من آخرش خرابش كرد.بد جور سرفه هاش عصبيم ميكنه
خداكنه شايان خودش تعارف بندازه و پول بهم قرض بده.اي خدا يعني ميشه؟

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 2:32 نويسنده ساقی

به خدا من کوتاهی نکردم
+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 3:11 نويسنده ساقی